یلدا آمد...
می خواهم در بلند ترین شب سال،
تمام خاطره هایی که با تو نداشتم را مرور کنم
می خواهم تمام لحظه هایی را که دستانم را نگرفته بودی با خود دوره کنم،
تمام وقتهایی را که من بودم و جای خالی تو....
من بودم و حس سنگین نبودن تو....
من بودم و تو نبودی و نبودی و نبودی...
راست میگویی، منطقی در کار نیست.... فقط احساس...
یه چیزی میگم بهت شاید بخندی بهم شاید اصلا چشاتو بازم ببندی بهم
یه چیزی میگم فقط در حد گله اذیت میشم بس که چشمات خوشگله
یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ما تو هر زمینه ای میکنیم پیشروی
حالا اونکه حرفه دله حرفشو میشنوی تو میخوای بشکونی خب باشه میشکنیم
نه میتونم جلوت این بحثه رو بازش کنم نه میتونم با غمه تنهایی سازش کنم
نه غرور اجازه میده که به تو خواهش کنم ولی من دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم
برچسب: یلدا,
نویسنده: امیر رحیمی